تبليغاتX
یک هیجان بیهوده
 

"همه ی آنچه به تمامی از دست داده ام

در هیچ نظم متافیزیکی

هیچ امیدی

به همراه نمی آورد"

                         آلوارو دوکامپوس

حرف قابل عرضی نیست .... این روزا بعضی فیلم ها رو می بینم و حسرت نبوغ بقیه رو می خورم و به شدت از این شاعر نابغه، مارک استرند خوشم اومده ... دوباره حسرت.

این روزا به غنای زندگی بعضی ها نگاه می کنم و حسرت می خورم ... به عمر رفته ، آرزوهای بر باد رفته.

این روزا وقتی می خوابم توی خواب می بینمش که همین طور مث همیشه زل زده به من و هیچی نمی گه و حسرت می خورم .

این روزا حسرت همون حرف های بی ربطی رو می خورم که می تونست مقدمه ی حرف های پر معنا باشه

حسرت یک لحظه منتظر موندن .... دوباره نگاه انداختن .....

 شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت، ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم ؟؟؟

حسرت یک لحظه منتظر موندن برای اتفاقی که شاید نمی افتاد ، ولی دیگه عذر و بهانه ای هم باقی نمی گذاشت ..... هنوزم عادت به فرار دارم ....هنوزم عادت دارم همین طور با لجبازی، با حسرت به پله ی دهم نگاه کنم در حالیکه از پا گذاشتن روی پله ی اول عارم می یاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 3:42  توسط   | 
 

ارشد داره نزدیک می شه .... من با ناباوری به خودم نگاه می کنم و تعجب می کنم از اینکه زمان گذشت و من بزرگ نشدم .... با اینکه هنوز جوانم ولی فکر می کنم عمرم به آخر رسیده ...  از ته دل احساس می کنم که انگار همه ی چیز های خوب برام تموم شده .... و برای همه ی کار های خوب خیلی دیره .... دو ماهی از تولدم گذشته و من هی نسبت رو محدود به زمان می کنم و غصه می خورم و می ترسم و ناامیدم .... لطفا یکی بهم بگه که بعد از بیست و پنج سالگی  زندگی هنوز هم  زیباست ....

یاد شعر بوکوفسکی می افتم که البته برای جشن تولد ۴۳ سالگیش گفته:

به آخر خط رسیدن توی تنهایی

تو این اتاق قبر

بی سیگار

بی شراب

درست مثل یه لامپ

مثل خیک یه شیکم

سفیدم و خوشحال که

لااقل این اتاقه هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 2:29  توسط   |